ღ♥رازهای عاشقونه♥ღ
شعر ادبی ، ترانه ، داستان عاشقونه ،شعر عاشقونه ، رمانتیک
تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم تو داری از من میگذری٬ من باید از تو بگذرم چیزی نمی تونم بگم٬ باید بیفتی از سرم بعد از تو باید با خودم٬ تنهای تنها سر کنم یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم خیال دلکش پرواز در طراوت ابر به خواب می ماند پرنده در قفس خویش خواب می بیند پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد پرنده می داند که باد بی نفس است و باغ تصویری است پرنده در قفس خویش خواب می بیند نقــاش خــــوبی نــــبودم... اما... ایــن روزها... به لطـف تــــــــــو... انـــتظار را... دیـــدنی میكــشـم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * پشت این پنجره ها میان کوه یخ ها در دل مرد تنها خورشید مهربانی است. نور خورشید گاهی شاد است گاهی غمگین مثل گونه هایم. برفهای روی کوه آب شوند وآبها دریایی را بسازند تا وقتی دلگیر می شوم به کنار دریا بروم. پشت کوه ها نمی ماند چونکه کوهی نیست سرتاسر دریاست. امید اینکه دوباره او را ببینم در کنار دریا می مانم. امروز آمده و هنوز به یاد دیروزم، بی تاب و بی قرارم، هنوز دارم به عشقت میسوزم رفت تمام سالها که عاشقت شده بودم ، عاشق شده بودم و از این روزها بی خبر بودم ، نمیدانستم تو میروی ، چقدر من خوش خیال بودم… ندیدی عاشقی رو تو نگاهم گذشتی بی تفاوت از کنارم نشد دستات و تو دستام بگیرم به اون چشما بگم که من اسیرم بدون تو نمیتونم میمیرم با این اشکا دل آروم نمیگیره با این کینه عشق معنی میگیره تورو میبینم و چیزی نمیگم تو احساس منی بی تو میمیرم ندیدی عاشقی رو تو نگاهم گذشتی بی تفاوت از کنارم این دل بی طاقت من قیده تورو نمی زنه بذار یه بار نگات کنم از جون و دل صدات کنم هر چقدر دلتنگی دارم هدیه به اون چشات کنم این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند فکری کن فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی
در نی نی چشمانت ديدم
تو را در خلوت شب هايم فرياد کردم
صبورانه سوختم و ساختم
با منی با من بمان
تا سرود عشقم را با عشق بسازم
نتونستم نتونستم قد رعنا تو ببينم
آخه چشمی که پر آبه فرصت ديدن نداره
نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچينم
آخه دستی که بلرزه جرات چيدن نداره
ترس ديدن يا شنيدن
که ميخواس بده به بادم
سايه ای بود سرد و سنگين
روی ذره اعتمادم
چه شبايی تو اتاقم
واسه تو نامه نوشتم
جای تو نامه رو خوندم
آخر از نامه گذشتم
از همون روز که تو رفتی
بی تو اما با تو بودم
ياد تو چون خون رگهام
جاری بوده تو وجودم
از همون روز که تو رفتی
غافل از اينکه تو قلب
مهربونت جايی داشتم
اگه زودتر می دونستم
دست رو دستام نمی ذاشتم
اگه روزی،روزگاری بشه باز تو رو ببينم
وحشت از دنيا ندارم که گل سرخو بچينم
اگه روزی،روزگاری بشه باز تو رو ببينم
گل سرخی نمی مونه که نخوام برات بچينم
و مرا صدفی كه مرواريدم تويی
و خود را اندامی كه روحت منم
و مرا سينه ای كه دلم تويی
و خود را معبودی كه راهبش منم
و مرا قلبي كه عشقش تويی
و خود را شبی كه مهتابش منم
و مراقندی كه شيرينی اش تويی
و خود را طفلی كه پدرش منم
و مرا شمعی كه پروانه اش تويی
و خود را انتظاری كه موعودش منم
و مرا التهابی كه آغوشش تويی
و خود را هراسي كه پناهش منم
و مرا تنهايی كه انيسش تویی
و ناگهان
سرت را تكان می دهی ومی گويی:
"نه .هيچ كدام!
هيچ كدام اينها نيست.چيز ديگری است.
يك حادثه ديگری و خلقت ديگری
و داستان ديگری است
و خدا آن را تازه آفريده است"
خورشید شاد است وقتی طلوع می کند و غمگین است وقتی غروب میکند. آنقدر می تابد تا
کنار دریا که بروم باز هم خورشید را می بینم اما با نگاهی دیگر.
دیگر خورشید آن خورشید بین دو کوه نیست این بار تا پایان غروب بامن است. خورشید دیگر
غروبی که تا آخرش با خورشید باشم دیگر دلگیری را با خود نمی آورد چونکه به امید طلوع وبه
خورشید جایی ندارد برود چونکه همه جا سر تا سر دریاست!
دیروز رفته و دلم کجای کار است ، نمیدانم دلت هنوز به یاد دل من است
میسوزم و میسازم و گله ای ندارم از این لحظه ها ، این تقدیر من است با همین حال و روزم هدر
میدانم فردا می آید و من مثل امروزم ،مثل امروز که در حسرت دیروز نشسته بودم ، مثل دیروز
فكر مي كنم كه هيچ وقت نرسی
و من در كنار اين دنيا تنها بمانم
و تو هميشه منتظر من باشي
و در پيش چشمهای من
در سينه چشم انتظار من
قبله نگاه من
و هيچ وقت نه در كنار چشم های من
هيچ وقت!
در اين زاويه همواره تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم ديد
و آن گاه چه بگويم
به يك نابينا،يك دوست،يك دور دست
كه چه ها ميبينم؟
دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم
چرا در قلب من
پاییز
طولانی است
| Design By : Pars Skin |



